سفارش تبلیغ
صبا ویژن

صدای پای خیال (گزیده غزل معاصر ایران)
 
قالب وبلاگ

صدای شر شر باران شعر می آید
کسی دوباره به ایوان شعر می آید

غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است
چقدر ساده به دیوان شعر می آید

زبان روزه پیاده نزول فرموده
خبر دهید که مهمان شعر می آید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا
به یاریم به بیابان شعر می آید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم
دو وزن تازه به اوزان شعر می آید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت
اگر نظر بنماید کریم اهل البیت


خبر رسیده که امشب کریم می آید
به خاک صاحب روحی عظیم می آید

کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست
چقدر ساده سوار نسیم می آید

کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود
کسی که زمزمه اش از قدیم می آید

کسی که پشت سر خشم او بدون شک
هزار دسته عذاب الیم می آید
 
ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد
دلی که مثل شیاطین رجیم می آید

اذان مغرب افطار پای سفره‌ی او
چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید

 اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست
خدا برای سر سفره اش نمک می خواست


مدرسی که ادب هم بود مودب او
نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او

به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل
اگر کبوتر جانم شود مقرب او

 تمام عمر شده نام او مخاطب من
چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او

 چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش
چه راکبی که رسول خداست مرکب او

مسیر خانه‌ی‌شان چند کوچه بند آید
برای خواندن قرآن چو وا شود لب او

فقط نه اهل زمین دل سپرده‌اش هستند
که عرشیان خدا کشته مرده‌اش هستند

هوای بزم کریمانه نگاه شما
دوباره سائلتان را کشیده است اینجا
 
چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب
برای سفره‌ی افطارمان دهی خرما

در آستین شما دست فضل حضرت حق
و بر زبان شما معجز بیان خدا

اگر رسد به سراب تو می شود سیراب
هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا

قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست
که مُهر مِهر شما خورده روی سینه‌ی ما

کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند
خداست مشتری حُسن یوسف زهرا

دل برادرت آقا اگر چه خواهری است
دل کبوتری تو عجیب مادری است

ببار ابر کرامت که خوب می باری
چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری

بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند
تبرک همه‌ی سفره های افطاری

مساحت دل ما نذر باغبانی توست
به اختیار خودت هر چه بذر می کاری

زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت
شب تولد خود را به یاد می آری؟

چه زود فصل زمستان گیسویت آمد
چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری

چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد
چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری

ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای
از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای

محسن عرب خالقی


[ سه شنبه 90/5/25 ] [ 9:23 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب