|
صدای پای خیال | ||
|
انار شو که تمام لب تو را بمکم به بغضم اینهمه سوزن مزن که میترکم شب است و عطر خوش نان تازة تن تو بگو چه کار کنم با دل پر از کپکم؟ دهانم آب میافتد، چقدر میافتد دهانم آب برایت، انار با نمکم! انار سوختهام من دل مرا بچلان نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم شبی که بغض کنی، صبح میچکد گل گل صدای گریة تو از لبان نیلبکم مخواه دختر چوپان! که باد حمله کند به دشتهای پر از گلههای شاپرکم تو میشوی ملکه-گوشوارهات گیلاس بساز با نخ گیسوت، تاج و قاصدکم شبیه تکة ابری غریبهام تو بگو به چشمهات که باران کنند نمنمکم ببین به دست من- این تا به فرق در مرداب- بدل شده است به فریاد آخرین کمکم تو چون عروسک خاموش قصهها شدهای و من غریبة شهر هزار آدمکم شبیه غربت یک لاکپشت در برکه همیشه دور و بر چشمهات میپلکم محمد سعید میرزایی [ شنبه 31/2/90 ] [ 1:58 عصر ] [ علی باقری ]
دلت اینروزها با هر تکان تازه می افتد همیشه سیب وقتی میشود آماده ، می افتد
لبت را زودتر بگذار بر لب های این فنجان که چای ات از دهان و شور وشوق از باده می افتد
سفر مجموعه ای اندوهگین از اتفاقاتی ست که روزی ناگهان بر شانه های جاده می افتد
تو هم روزی مسافر می شوی اما نمیدانی که هر شب اشک مردی ساده بر سجاده می افتد
ولی آن قدر هم احساس خوشبختی نکن روزی گذارت باز بر این شهر دور افتاده می افتد عبد الخسین انصاری [ پنج شنبه 29/2/90 ] [ 10:52 صبح ] [ علی باقری ]
به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی [ سه شنبه 27/2/90 ] [ 3:45 عصر ] [ علی باقری ]
به حنجره ی به خون نشسته ی شاعر شجاع بحرینی آیات القرمزی
این حق توست حق غزل گفتن از بهار شب خوانی مکاشفه ای روشن از بهار
وقتی که شهر در قرق زرد گرگ بود می خواستی اجازه ی گل چیدن از بهار؟!
با دست بسته، دستخوش تازیانه ای ننویس خواهرم پس از این اصلن از بهار !
خواهر! تمام باغ لگد کوب تانک هاست خواهر! کفن بدوز نخ و سوزن از بهار!
شلاق، حکم وحشی آل یزیدهاست این وحشت همیشه ی اهریمن از بهار
از دور دست تپه ی زیتون می آوری شعری شبیه وسعت یک خرمن از بهار
در شهر، روی دست تو تقسیم می شود زنبیل های پونه و آویشن از بهار
از پشت آن دریچه ی مسدود گوش کن در کوچه ها ترنم مردوزن از بهار
تا خواب« یک ستاره ی قرمز» نوشته ای فانوس های یخ زده شد روشن از بهار
ای آیه ی شهید رسولان غزل بخوان در بحر خون خوش است تتن تن تن از بهار
می خواهم از شما بنویسم اگر چه دیر گسترده شد قلمرو چشم من از بهار
محمد حسین انصاری نژاد [ دوشنبه 19/2/90 ] [ 11:18 صبح ] [ علی باقری ]
وقتی که در خسوف فرو رفته است ماه بیدار میشوی و می آیی به وعدگاه حالا سوال میشود از تو چگونه ای چیزی برای عرضه نداری به پیشگاه یکباره از گذشته خود با خبر شوی آری گذشته ای که فقط پر زاشتباه آتش زبانه میکشد از هر طرف و تو با چشمهای خیره به هر سو کنی نگاه هی می گریزی این طرف و آن طرف چه سود افتاده ای درون قفس هایی از گناه حالت چگونه است پریشان و مضطرب با چشمهای خیره و با صورتی سیاه این المفر ؟... از این طرف ایا؟...نه... آن طرف هرگز ! برای تو نه مفری نه سر پناه آتش زبانه میکشد و فکر می کنی ای کاش روزگار نمی شد چنین تباه آتش تو را درون خودش میکشد و بعد یک عمر تا ابد فقط اندوه و ناله ...آه! علی باقری اصل [ دوشنبه 5/2/90 ] [ 11:20 صبح ] [ علی باقری ]
مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده ام مخل ثانیه ها و دقایقت شده ام گذشته های قشنگت دوباره زنده شده و در خیال خودم عشق سابقت شده ام لیاقتیست تو را داشتن _ فرشته من _ دلم خوش است که این بار لایقت شده ام برای رد شدن از رود تلخ خاطره ها سوار شو ؛ بگذر تا که قایقت شده ام و باز قایق دل را به سوی عشق بران کنون که همدم باد موافقت شده ام تو یادگار بهاری ؛ درون بوم دلم تو دشت عاطفه ای و شقایقت شده ام آهای دختر رویا ، آهای زندگی ام ببین که آینه ای از علایقت شده ام برای اینکه مرا حس کنی بصورت اشک میان چشم تو ؛ همراه هق هقت شده ام به دل نگیر گناه مرا الهه مهر مرا ببخش که بد موقع عاشقت شده ام رضا کیانی [ یکشنبه 4/2/90 ] [ 11:33 صبح ] [ علی باقری ]
فضای خانه ما با پدر نمی سازد غروب پنجره ها با پدر نمی سازد همیشه مات نگاه من است انگاری شباهتم به شما با پدر نمی سازد و دست های بلندش در ارتفاع قنوت چه بسته و چه رها با پدر نمی سازد دگر به موقع رفتن به در نمی نگرد سیاهی اش به خدا با پدر نمی سازد و درد ...حنجره اش را چقدر می ساید به یادتان که هوا با پدر نمی سازد نمازهای نشسته و خطبه های سکوت پس از شما سروپا با پدر نمی سازد اگر چه مادرِ من عطرتان پُر است اینجا هنوز خانة ما با پدر نمی سازد (میلاد تقوایی راد) [ پنج شنبه 1/2/90 ] [ 8:26 صبح ] [ علی باقری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||