سفارش تبلیغ
صبا

صدای پای خیال (گزیده غزل معاصر ایران)
 
قالب وبلاگ

آسمان نا شکیب می بارد ، بغض ِ آتشدلان به هم خورده ست

دارد از دست می رود خورشید،وسعتِ آسمان به هم خورده ست

 

تو  نباشی  غروب  الزامی ست ، عاشقی  ابتدای  بد نامی ست

آفتاب است و روز خاموش است ، نقشهای زمان به هم خورده ست

 

یک نفر توی صحنه خاموش است،یک نفر توی صحنه روشن نیست

اینکه می میرد عاشق من نیست ، سطرهای رمان به هم خورده ست

 

پرسناژ ِ   همیشه   محبوبم   در روایات ِ  مختلف   بودی

تو ولی نام کوچکت من بود ، ساختار ِ  زبان به هم خورده ست

 

توی ِ  داغی  ِ ظهر ِ  تابستان ،یک  قناری ِ  مرده  یخ بسته

روی ِپل غرق ِ در خیالات است،فکر کرده مکان به هم خورده ست

 

فکر کرده به اینکه :"من هستم"،بوده پس فکر کرده :منتظر است

صحنه از هر تکثری خالی ست ، رد ِپای زنان به هم خورده ست

 

قصه برگشت می خورد من را،تو ولی حدس /می زنی / درد است

/اینکه در چشمهای معصومم خط شعر وبیان به هم خورده ست

 

یک  قفس  می کشم  بر آزادی  لای ِ  انگشتهای  ِ جوهریم

واژه طعم مذاب سربی داشت،واژه طعم ِ. . . توان به هم خورده ست

 

ماهی و توی ِ  چاه  افتادی ، می پلنگم  به  سمت  پیرهنت

عطرِخون های تازه می پیچد ، صبر پیغمبران به هم خورده ست

 

به سلامت  دوباره ی  سفرت ، به  سلامت  شروع  ِ بال و پرت

به سلامت همیشه چشم ترت ، استکان، استکان به هم خورده ست

 

سمت ِ خواجو غزل  شدیم اما مست  حافظ به  خانه  برگشتیم

زیر پل ها سپیده می لرزید ، خواب نصف جهان به هم خورده ست

 

پلک بستی ...ترانه  زندانی ست،حال و روز ِ زمانه طوفانی ست


تازه این ابتدای ِویرانی ست


                                                  ،


                                               بغض آتشفشان به هم خورده ست

 

مریم حقیقت

 


[ شنبه 92/9/16 ] [ 3:9 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

شانه اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد

جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

 

خوب می داند چه حالی دارد از جنگل بریدن

هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

 

بار سنگینی ست زندانی شدن در رختخوابی

خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

 

می پری از خواب و می بینی که سیمرغی نبوده ست

گرچه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

 

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

 

فرض کن روزی که مرد خانه در می آید از پا

مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

 

برده باشد وصله ی پیراهنش را باد از یاد

کفش هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد


سرنوشت ما مترسک های جالیزی همین است

 

تا خدا در دست مشتی بی خبر افتاده باشد

عبدالحسین انصاری


[ پنج شنبه 92/9/14 ] [ 9:32 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر میخواستی

 

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟

 

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی خطر میخواستی!

 

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر میخواستی!

 

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی جگر میخواستی!

 

عذر میخواهم! بلانسبت! ولی با این حساب –

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می خواستی!

اصغر عظیمی مهر


[ شنبه 92/9/2 ] [ 2:51 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
          

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب