سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

صدای پای خیال (گزیده غزل معاصر ایران)
 
قالب وبلاگ

این روزها فقط به سفر فکر می کنم

غرق هزار زخم جگر فکر می کنم 

 

 

ماشین می آیدوغزلم کم می آورد

ماشین می آید وچقدر فکر می کنم 

 

 

دستم چقدر با چمدان تیر می کشد

وقتی به چشم خیس پدر فکر می کنم 

 

 

درپیچ پیچ تندو نفسگیر دره ها

با سوسوی چراغ خطر فکر می کنم 

 

 

از پشت شیشه ی اتوبوس آه می کشم

حس می کنم که آینه تر فکر می کنم 

 

 

بر کومه های کاهگلی خیره می شوم

تا قریه مان کپر به کپر فکر می کنم 

 

 

مادر نشسته قد سفر گریه می کند

آتش گرفته ام به نظر فکر می کنم 

 

 

زل می زند به صندلی خالی خودش

احساس می کنم دو نفر فکر می کنم 

 

 

چادر نماز اوست که گسترده یا که بر

پرهای نرم شانه به سر فکر می کنم 

 

 

این جاده ی شمال برایم جهنم است

 دارم به چشم شور خزر فکر می کنم 

 

 

کوچ است کوچ، قسمت ما بی ستاره ها

هر نیمه شب به دور قمر فکر می کنم 

 

 

اینجا چقدر عقربه ها نیش می زنند

اینجا چقدر خون جگر فکر می کنم

 

محمد حسین انصاری نژاد


[ سه شنبه 90/4/28 ] [ 11:50 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

وقتی کسی را تا به این حد دوست داری

فرقی ندارد-خوب یا بد- دوست داری

 

شاید نخواهد باشی اما چاره ای نیست

حتی اگر اوهم نخواهد دوست داری

 

تردید داری: شاید او عاشق نباشد

هرچند قطعی یا مردد دوست داری

 

یک روز می افتی به حال من و آن روز

از تو نمی پرسد: محمد! دوست داری؟

 

می گردد از تو، میرود سمت رقیبان

آهسته می گویی که:باشد...دوست داری

 

آن روز می فهمی که درد عاشقی چیست

آن روز می فهمی که شاید دوست داری

 

مصطفی توفیقی


[ دوشنبه 90/4/27 ] [ 12:28 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

سال هزار و سیصد و....هر سال ،سال توست

تقدیر من رقم شده در زیر فال توست

می پرسی این غزل برای کُدامین فرشته است؟

می خندم! – آی!خوب من! این شرح حال توست

غیر از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟

این خلسه های نیمه ی من ،از مجال توست!

بیت و نفس،شبیه به هم،تند می شوند

آهنگ قلب و نبض من این حس و حال توست

وصل همیم در تن یک شعر بالدار

پای دویدن از من و پرواز....بال توست

وقتی اتاق من پُر پروانه می شود

فصل بهار آمده ....یا این خیال توست؟!

گاهی برای از تو سرودن غزل کم است

بسکه قصیده پشت سرت ...زیر شال توست!

سلطان عشق،روی لبانت جلوس کرد

امشب شروع سلطنت خط و خال توست

«ما را سری است با تو....» که معناش این شده است

یعنی بخواه!زندگی ام نیز مال توست!

رگهام را زدم فوران کرد تا افق

خون چکیده بر تن این شب حلال توست!

امیر مرزبان


[ سه شنبه 90/4/21 ] [ 12:41 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

شب است و شهر پر از سایه های تزویر است
و این که می شنوی ماجرای تقدیر است
سکوت می وزد از سمت کوچه باغ خیال
سکوت یعنی شعری که بی تو دلگیر است
برای از تو سرودن بهانه ای کم نیست
در این حوالی چیزی که هست تصویر است
غزل، غزل نفسی تازه می کنم دیری است
هوای تازه در این شهر مثل اکسیر است
دوای این همه تشویش و این همه تردید
اگر تبسم گل نیست، برق شمشیر است
فقط نه من، که تماشای شعر من آبی است
که آسمان به تماشای تو زمینگیر است
تمام شهر نفس می زند به دلتنگی
"بیا فدای نگاهت، بیا کمی دیر است..."

محسن حسن زاده لیله کوهی


[ سه شنبه 90/4/21 ] [ 12:36 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من
از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من
هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند
عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من
کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من
خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند
خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من
هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من
محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من
چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من

مهدی فرجی


[ شنبه 90/4/18 ] [ 12:5 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

 تو و دوباره پریدن ، من و دوباره زمین
من و همیشه فقط شک،تو و همیشه یقین
من و همیشه همین دوزخی که می بینی
 تویی و بخت بلندت، تو و بهشت برین
 کسی که  با تو نفس می کشد همیشه منم
 تویی که دورترینی همیشه دورترین
ز چشم های قشنگت دروغ می بارد
 نه … انتظار ندارم ز چشم تو جز این
  فقط اجازه بده تا که عاشقت باشم
 از آن درخت برایم دوباره سیب بچین
به جان هر چه پرنده مرا مبر از یاد
     غروب روز دوشنبه… کنار چشمه… همین…

مریم حاتمی


[ شنبه 90/4/18 ] [ 11:52 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

تویی نسیمِ خوشِ راهی بهار شده 

منم همیشه ی دور از تو بی قرار شده

منم پریدنِ اقبال یک شکوفه ی تلخ

تویی رسیدنِ یک سیب آبدار شده

تو رودخانه ی سرگرم رقص با خطری

تمام پیچش تو خرج زلف یار شده

تو را چگونه بخوانم تو را خودِ تو بگو

شهیدِ زنده ی تقدیمِ روزگار شده

نه زخم خورده براین تن نه درد مانده در آن

نه این گلوله که بعد از تو داغدار شده !

بس است این همه پنهان شدن بس است ببین

حقیقتِ تو برای من آشکار شده

من و تو آخر این قصه می رسیم به هم

دو چشم خیره به هم یا به هم دچار شده

دو سینه سرخ مهاجر دو لحظه یا دو نفر

یکی به خانه رسیده یکی شکار شده

قسم به آب به آن لحظه های رفتن تو

قسم به خاک به این قطعه ی مزار شده

منم حکایت ِاندوه ناتمام خودم 

تویی مراسم جشنی که برگزار شده !  

سید حسن مبارز


[ چهارشنبه 90/4/15 ] [ 11:3 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

این روزهای صورتی غمگین،این روزها که باد نمی آید

تکرار گریه های تو اند اما،تنهائی ات به یاد نمی آید

 

زیبائی سوال برانگیزیست،این تپه های قهوه ای روشن

این آسمان تیره که چشمانش،دیگر به رنگ شاد نمی آید

 

می خواهم از تو شعر بگویم تا،دلخوش به حرف های کسی باشی

هرچند سالهاست که میبینیم،با حرف اعتماد نمی آید

 

یک ساعت است یکسره درگیرم،از این سکوت خسته شدم اما

چیزی به ذهن بسته ی امروزم ،چیزی به این مداد نمی آید

 

بگذار راحتت کنم ار حالا،اینجا کسی به فکر نمی افتد

شرمنده ی نگاه شما هستیم،دیگر به ما جهاد نمی آید

 

صبح از کدام پنجره برگردد،وقتی که پلک یکسره می افتد

وقتی صدای عقربه ی ساعت،تا پشت بامداد نمی آید

 

تنها امیدوار به این هستیم،مردی بیاید از همه روشن تر

وقتی در این همیشه ی نا آرام،با حرف اعتماد نمی آید

سید ابوالفضل مبارز


[ دوشنبه 90/4/13 ] [ 2:44 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

باد گیسوی خدایان را پریشان کرده بود
عشق را آواره دشت و بیابان کرده بود

شهرها، دروازه ها، آهنگ جان کندن زدند
رفتنی ها هم دم از ماندن زدند

مردم شب را عبادت بود، معبودی نبود
روح عصیان شیاطین بود، موعودی نبود

محو شد تقویم در شب های بی اندازه هم
خیره شد تاریخ بر هنگامه های تازه هم

هرچه هست و نیست را در خویش از دم کشته ام
من خودم را بوبروی چشم هایم کشته ام

ای حریر ابرهای آسمان پیراهنت
محور چرخیدن خورشید چشم روشنت

رد چشمان تو را شب کهکشانی می کند
واژه ها در شعر لبخندت تبانی می کنند

ماه من خورشیدها محو گریبانت شدند
ماه من خورشیدها بد جور حیرانت شدند

ساغر از معبود آوردند،عابد رقص کرد
شاعر از میخانه تا محراب مسجد رقص کرد

چشم های خیره ام با جاده ها سر می کنند
فال ها این قصه را هر شب مکرر می کنند

«یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخمور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور»

عمق دشواریست آسان ضجه خواهم زد تو را
تا ابد تا حد امکان ضجه خواهم زد تو را

لحظه ها آبستن یک اتفاق تازه اند
آسمان ها زادههایی از محاق تازه اند

انتظارت خواستند از چشممان پنهان شود
روزهای دوریت پیراهن عمان شود

باید از هفتاد خوان آب و آتش بگذری
عشق اعجازت شود موسی سیاوش بگذری

نعره ی ارابه ی شوم شیاطین می رسد
این صدای از اعماق آمین می رسد

گوش ها ازهای وهوی طبل خوکان پر شده است
مردمان شهر خدا از دستمان دلخور شده است

چشمهاتان را به روی این حقیقت وا کنید
اشک های قطه قطره مانده رادریا کنید

آسمان درآسمان، چاهی ندارم جز خودم
در سکوت جاده همراهی ندارم جز خودم

من تنی هستم که سرهای فراوان دیده ام
با فریب نیزه را بر روی قرآن دیده ام

هرچه هست و نیست رادر خویش از دم کشته ام
من خودم را روبروی چشم هایم کشته ام

از سرم بیرون بیا ای حسن نا آرام ، شعر
ای سکوت سرکش ای خون خوار خوناشام شعر

شهاب الدین خالقی


[ یکشنبه 90/4/12 ] [ 9:47 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

در خودم پیچ می خورم هرشب؛هر طرف مثل دود سیگارم

خسته ام از تمام آدم ها؛باز هم با وجود سیگارم

دیدن چهره های رنگارنگ ؛دکه ی روز نامه های قشنگ

مانده ام در شلوغ شهر فرنگ؛چه کنم در نبود سیگارم

پرسه های مدام غم گونه؛حرف های غریب و وارونه

بغض هایی که باید آب شوند ؛لای ابر کبود سیگارم

بین این سنگ ها و ماشین ها؛ باز هم حس رفتنم سبز است

می روم در خودم صعود کنم؛باز هم با فرود سیگارم

طعم شیرین تلخ ثانیه ها؛لحظه ی انفجار این ریه ها

خسته ام از تمام زاویه ها؛غیر خط عمود سیگارم

وقت آن است فکر دار کنم ؛نفس خسته را قمار کنم

باید از شهرتان فرار کنم ؛عاقبت مثل دود سیگارم...

مهدی پرویز


[ یکشنبه 90/4/12 ] [ 7:58 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب