سفارش تبلیغ
صبا

صدای پای خیال (گزیده غزل معاصر ایران)
 
قالب وبلاگ

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که ؛اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشید مدتی است
ازشعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم جسارت است ! ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟

خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

*
خانم عجالتا برویم آخر غزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید

اما به ما نیامده دل کندن از شما
...

محمد علی پور شیخ علی


[ جمعه 89/7/16 ] [ 11:57 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

- «کدام دختر این شهر عاشق من نیست؟!

کدام عاشق من بوده است و فعلا ً نیست؟! »

?

به فکر نقطه ی تاریکی از حضور من است

کسی که فلسفه ی زندگیش روشن نیست

کسی که بود و نبودش همیشه یکسان است

کسی که دوست نبوده، کسی که دشمن نیست

کسی که تهمت بودن به او نمی چسبد

کسی که قابل دیدن... و یا ندیدن نیست

نه عاشق است و نه معشوق، در همین ابیات

اگر که مرد نبودست لاأقل زن نیست

کسی که هیچ نمی داند از خودش جز هیچ

فقط... فقط می داند که مطمئناً نیست!

سید مهدی موسوی

  

 


[ پنج شنبه 89/7/15 ] [ 11:7 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

خواب دیدی شبی که جلادان،فرش دارالخلافه ات کردند

گردنت را زدند با ساطور،به شهیدان اضافه ات کردند

می خروشیدی اینکه می بینید، شیمیائی است، مومیائی نیست

نه ابوالهول ها نفهمیدند،متهم به خرافه ات کردنت

چارده سال می شود ، یانه ، چارده قرن سخت می گذرد

بی قراری مکن خبر دارم ، سرفه ها هم کلافه ات کردند

زخم ها، ماسک های اکسیژن ، چه می آید به صورتت،مؤمن

تو بدانی اگر که تاول ها چقدر خوش قیافه ات کردند

شهر ها برج مست می سازند، برج ها بت پرست می سازند

شرق ما حیف غرب وحشی شد، محو در دود کافه ات کردند

فکر بال تو را نمی کردند، روح ترخیص می شد از بدنت

وتو بالای تخت می دیدی، کفنت را ملافه ات کردند

جا ندارند در هبوط خزه،سروها- جمله های معترضه-

زود رفتی به حاشیه ای متن، زود حرف اضافه ات کردند

" عباس احمدی "


[ یکشنبه 89/7/11 ] [ 8:31 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

جمعه بوی تو را می تراود،مرد بیدار شو ندبه سر کن!

تازگی ها دلم بد گرفته،حال و روز مرا تازه تر کن!

 

روز،این جا خود روشنایی،خاک یک تکه خاک بهشت است

شعر قدری سبک شو،خودت باش فکر یک اسمان بال و پر کن!

 

استخوان استخوان لاله سر زد،پیرهن پیرهن یوسف امد

باد برخیز کارت درامد هر چه یعقوب دیدی خبر کن!

 

اه! سخت است سخت است مادر،هی بیا هی برو تا لب در

پانزده سال چادر در اور،پانزده سال چادر به سر کن

 

وزن تابوت از بس سبک بود، شانه ها بار را حس نکردند

خواستی بی تعارف بگویی، مثل من باش، راحت سفر کن!

 

چند سالی است خاکت برادر! بد نمک گیر کرده دلم را

با اجازه دوباره می ایم، خاک شوریده را شورتر کن!

 

مهدی فرجی


[ جمعه 89/7/9 ] [ 11:20 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

   گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند
    مادرت می گفت: دکترها جوابت کرده اند
    مرگ تدریجی است این دردی که داری می کشی
    منتهی با قرص های خواب، خوابت کرده اند
    خواب می بینی که در «سردشتی» و «گیلانغرب»
    خواب می بینی که بر آتش کبابت کرده اند
    خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال
    پس برای آزمایش انتخابت کرده اند
    «هیروشیما» تا «حلبچه» وسعت کابوس توست
    خواب می بینی مورخ ها کتابت کرده اند
    خواب می بینی که مسؤولان بنیاد شهید
    بر در دروازه های شهر قابت کرده اند
    از خدا می خواستی محشور باشی با حسین (ع)
    خواب می بینی دعایت را اجابت کرده اند
    خواب می بینی کنار صحن «بابا یادگار»
    بمب ها بر قریه «زرده» اصابت کرده اند
    قصرشیرینی که از شیرینی ات چیزی نماند!
    یا پلی هستی که چون سرپل خرابت کرده اند
    خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای
    باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟
    با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
    قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند
    می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای
    با چه معیاری نمی دانم - حسابت کرده اند
   اصغرعظیمی مهر


[ پنج شنبه 89/7/8 ] [ 10:48 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

رفته بودیم شبی سمت حرم یادت هست‌
خواستم مثل کبوتر بپرم یادت هست‌
توی این عکس به جا مانده عصا دستم نیست‌
پیش از آن حادثه پای دگرم یادت هست‌
رنگ و رو رفته‌‌ترین تاقچه خانه‌مان‌
مهر و تسبیح وکتاب پدرم یادت هست‌
خانه کوچکمان کاهگلی بود، جنون‌
در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست‌
قصدکردم که بگیرم نفس دشمن را
و جگرگاه ستم را بدرم یادت هست‌
خواهر کوچک من تند قدم بر می‌داشت‌
گریه می‌کرد که او را ببرم یادت هست‌
گریه می‌کرد در آن لحظه عروسک می‌‌خواست‌
قول دادم که برایش بخرم، یادت هست‌
راستی شاعر همسنگرمان اسمش بود...
اسم او رفته چه حیف از نظرم یادت هست‌
شعرهایش همه از جنس کبوتر، باران‌
دیرگاهی است از او بی‌خبرم یادت هست‌
آن شب شوم، شب مرده، شب دردانگیز
آن شب شوم که خون شد جگرم یادت هست‌
توی اروند، در آن نیمه شب با قایق‌
چارده ساله علی،‌ همسفرم یادت هست‌
ناله‌ای کرد و به یک باره به اروند افتاد
بعد از آن واقعه خم شد کمرم یادت هست‌
سرخ شد چهره اروند و تلاطم می‌کرد
جستجوهای غم‌انگیز ترم یادت هست‌
مادرش تا کمر کوچه به دنبالم بود
بسته‌ای داد برایش ببرم یادت هست‌
بعد یک ماه، همان کوچه، همان مادر بود
ضجه‌های پسرم، هی پسرم یادت هست‌
چادره سال از آن حادثه‌ها می‌گذرد
چارده سال! چه آمد به سرم یادت هست‌
توی این صفحه به این عکس کمی دقت کن‌
توی صف از همه دنبال ترم یادت هست‌
لحظه‌ای بود که از دسته جدا افتادم‌
لحظه‌ای بعد که بی‌بال و پرم یادت هست‌
اتفاقی که مرا خانه‌نشین کرد افتاد
و نشد مثل کبوتر بپرم یادت هست‌

 

خدا بخش صفا دل


[ سه شنبه 89/7/6 ] [ 12:43 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

صندلی ات را کمی بیار جلوتر

خوب ، چطور این زمان گذشت برادر؟!

(مرد سکوتی گرفته حنجره اش را

خیره به همسنگر قدیم موقر)

: آه که این چند سال را همه ی ما

چشم به راه تو بوده ایم دلاور !

( محو اثاث اتاق بود که آمد

سینی قهوه به دست ، منشی دفتر)

: خوب تعارف نکن رفیق قدیمی !

صندلی ات را کمی بیار جلوتر

...صندلی اش را عقب کشید ، به پا خاست

بغض خودش را کشید آن طرف در

توده ی ابری شد و به نیت باران

رفت به سمت درخت های تناور

پارک، پر از سایه های درهم مرموز

پارک ، پر از خون و لاشه های کبوتر

گلها ، پروانه ها مچاله ی طوفان

گمشده در مه ردیف های صنوبر

پشت سر دختری چقدر مونث

جانوران عجیب شبه مذکر

نیمکت چرت های قهوه ای عصر

نیمکت روزنامه های مکدر

سیل حروفی که ریختند به مغزش

سیل خبر ـ تازیانه های مکرر ـ

له شده زیر شکنجه های مشابه

آمده از غربتی به غربت دیگر.

 

حسن صادقی پناه


[ دوشنبه 89/7/5 ] [ 11:9 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روز ها که پای به هر قله می گذاشت ،
آن روز ها به گرده طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکه مکث کرد
دعوا سر محاکمه شهردار بود

آن سوی ، پشت گاری خود ژست می گرفت
(مرد لبو فروش ، سیاستمدار بود)

از«جنگ و صلح» نسخه که پیچید ادامه داد:
«اصرار بر ادامه جنگ انتحار بود»

این سو یکی که جزوه کنکور می خرید،
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخ ها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده در صدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود 

«حسن صادقی پناه»


[ جمعه 89/7/2 ] [ 12:5 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
          

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب