تو و دوباره پریدن ، من و دوباره زمین من و همیشه فقط شک،تو و همیشه یقین من و همیشه همین دوزخی که می بینی تویی و بخت بلندت، تو و بهشت برین کسی که با تو نفس می کشد همیشه منم تویی که دورترینی همیشه دورترین ز چشم های قشنگت دروغ می بارد نه … انتظار ندارم ز چشم تو جز این فقط اجازه بده تا که عاشقت باشم از آن درخت برایم دوباره سیب بچین به جان هر چه پرنده مرا مبر از یاد غروب روز دوشنبه… کنار چشمه… همین…