سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

صدای پای خیال (گزیده غزل معاصر ایران)
 
قالب وبلاگ

به نام خداو با سلام

مجموعه شعر تکیه بر شانه های پیاده رو منتشر شد 

سروده علی باقری

 

مراکز فروش:



مشهد- انتشارات شاملو خیابان امام خمینی خیابان جنت جنت 8
مشهد-کتاب آفتاب چهار راه شهدا پاساژ رحیم پور
مشهد-انتشارات دانشگاه علوم اسلامی رضوی حرم مطهر صحن هدایت
مشهد-انتشارات بوتیمار چهار راه گلستان بازار کتاب ناشران
مشهد- انتشارات آهنگ قلم چهار راه گلستان بازار کتاب ناشران غرفه 53
مشهد- کتاب هلو میدان تقی آباد به طرف چهار راه لشگر
مشهد- کتاب سارا خیابان آبکوه چهار راه کلاهدوز
اراک-کتابستان خیابان عباس آباد بالاتر از هلال احمر
اراک- دهکده کتاب میدان دارایی
اراک-کتابفروشی افراز پشت پاساژ اسلامی

اراک- کافه کتاب پاییز - خیابان خرم

اراک- شهر کتاب دارینوش خیابان ملک

اقلید- کتابفروشی حوزه و دانشگاه میدان شهدا پاساژ افضلی
آباده-کتابفروشی دانش میدان ولیعصر
قزوین- سه راه خیام جنب پاساژ الغدیر کتابفروشی مولانا

 

طرح جلد


[ یادداشت ثابت - دوشنبه 93/2/9 ] [ 2:51 عصر ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند
هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند

تا بریزی دردهایت را درونِ دایره
جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند

عده ای که از شرف بویی نبردند و فقط
نیش هاشان را به مغزِ استخوانت می زنند!

زندگی را خشک-مثل زنده رودت-می کنند
با تبر بر ریشه ی نصف جهانت می زنند

چون براشان جای استکبار را پُر کرده ای 
با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند!

پیش ترها مخفیانه بر زمینت می زدند
تازگی ها آشکارا آسمانت می زنند!

آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهایشان
دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند

امید صباغ نو


[ دوشنبه 93/10/29 ] [ 11:16 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]


مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرم
چند ساعت شده از زندگی‌ام بی خبرم

این همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطار
بال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟
.
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من!|
بین این قافیه‌ها گم شده و در‌به‌درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

بسته بسته "کدوئین" خوردم و عاقل نشدم!|
پدر عشق بسوزد... که در آمد پدرم!
.
بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!|
کفر مطلق شده ام، دایره‌ای بی‌وترم
.
من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام 
از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم

امید صباغ نو


[ یکشنبه 93/10/21 ] [ 9:13 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد
 
مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد
 
من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است
 
دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد
 
آنچنان از شوق او سر تا به پا رفتن شدم
 
در شتاب رفتنم توسن نمی‌دانم چه شد
 
روبه روی خود نمی‌دیدم به جز آغوش دوست
 
در میان دشمنان، دشمن نمی‌دانم چه شد
 
سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز
 
ناله از من دور شد، شیون نمی‌دانم چه شد
 
من نمی‌دانم چه می‌گویید، شاید بر تنم
 
از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد
 
مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد
 
ناگهان برخواستم، مردن نمی‌دانم چه شد
 
پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق
 
دست و پا گم کرده بودم، تن نمی‌دانم چه شد
 
ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان
 
در تنور آن چهره روشن نمی‌دانم چه شد
 
**
 
وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست
 
از خودش باید بپرسی، من نمی‌دانم چه شد
حمیدرضا برقعی

[ سه شنبه 93/8/6 ] [ 9:35 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

عشق رسوایی محض است که حاشا نشود

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

 

شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم

هر کسی در به در خانه‌ی لیلا نشود

 

دیر اگر راه بیفتیم ، به یوسف نرسیم

سر بازار که او منتظر ما نشود

 

لذت عشق به این حس بلاتکلیفی است

لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

 

من فقط روبه روی گنبد تو خم شده‌ام

کمرم غیر در خانه‌ی تو تا نشود

 

هر قدر باشد اگر دور ضریح تو شلوغ

من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود

 

بین زوّار که باشم کرمت بیشتر است

قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

 

مرده را زنده کند خواب نسیم حرمت

کار اعجاز شما با دم عیسا نشود

 

امن‌تر از حرمت نیست ، همان بهتر که

کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

 

بهتر از این؟! که کسی لحظه‌ی پا بوسی تو

نفس آخر خود را بکشد پا نشود

 

دردهایم به تو نزدیک‌ترم کرده طبیب

حرفم این است که یک وقت مداوا نشود!

 

من دخیل دل خود را به تو طوری بستم

که به این راحتی آقا گرهش وا نشود

 

بارها حاجتی آورده‌ام و هر بارش

پاسخی آمده از سمت تو ، الّا نشود

 

امتحان کرده‌ام این را حرمت ، دیدم که

هیچ چیزی قسم حضرت زهرا (س) نشود

 

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کشت

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

محمد سولی


[ چهارشنبه 93/6/12 ] [ 10:44 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

چشم وا کن ! تا طلسم هرچه جادو بشکند!

لب گشای از هم که بازار هیاهو بشکند!

 

گیسوانت را بیفشان دختر دریا ! که موج

عرشه را همراه با سکان و پارو بشکند!

 

خوُد را بردار از سر ! باز کن از تن زره!

تا صف جنگاوران بازو به بازو بشکند!

 

هر چه محکم باشم اما یک نگاهت کافی است

تا که کوه طاقتم از هر دو زانو بشکند!

 

تا سلامت رد شوم یک دم بخوابان تیغ را!

بیم دارم در عبورم طاق ابرو بشکند!

 

#

 

احتمالش میرود روز قیامت ناگهان-

موقع وزن گناهانم ترازو بشکند !

اصغر عظیمی مهر


[ یکشنبه 93/6/9 ] [ 8:56 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!

دلخون‌ شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه 

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بدخلقم و بدعهد و زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد

یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه! 

فاضل نظری


[ سه شنبه 93/6/4 ] [ 9:2 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

زیر بـاران بنشینیم که بـاران خوب است

گم شدن با تـــو در انبــوه خیـابـان خــوب است...

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشـــان خــوب است...

رو به رویم بنشین و غـــزلـی تازه بخوان

اندکی بـوســه پس از شـعـرِ فـراوان خوب است!

مــویِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کـــفـر به ایـمـــان خــوب است!

شـبِ خوبی است بگو حال زیـارت داری؟

مستی جاده ی گیلان به خراسـان خـــوب است!

نم نم نیمه شـب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تــو... کنار تــو... به قــرآن خــوب است!

ناصر حامدی


[ سه شنبه 93/5/14 ] [ 8:56 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
دوباره می رسد از راه، نغمه خوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس
 
تمام پنجره هایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس!
 
برای دیدن رؤیای جاده ها دارد؛
دو تا چراغ، دو تا چشم مهربان، اتوبوس
 
تمام مردم این شهر نیز می گویند؛
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
 
غروب، پلک به هم می گذارد و آرام؛
به خواب می رود از دیدنِ جهان، اتوبوس
 
و از تصور یک خواب، اشک می ریزد
و سرفه می کند و می خورد تکان، اتوبوس
 
که پیر می شوم و جَرثقیل می خُورَدَم
و لاشه ای لب جاده ست، بعد از آن، اتوبوس...
 
سپیده چشم که وا می کند، هوا سرد است؛
و می شود پیِ پروانه ها روان، اتوبوس
 
چراغ های خطر را ندید، یک لحظه؛
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان اتوبوس
 
و زیر یک پل متروک، با تنی خزه پوش
شده ست لانه برای پرندگان، اتوبوس...
محمد سعید میرزایی

[ یکشنبه 93/5/12 ] [ 9:50 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]

گل داد بذر سجده و دنیا دو نیمه شد

وقتی که فرق حضرت مولا دو نیمه شد

 

شمشیر آب دیده به دریا نمی رسد

سحر عصا کجاست که در یا دو نیمه شد؟

 

در انتظار زائر تنها و خسته اش

قبر غریب حضرت زهرا دو نیمه شد!

 

پشت درختهای دو عالم خمیده باد

وقتی تن تناور طوبی دو نیمه شد!

 

انگار ذکر سجده مولا عوض شده 

سبحان رب... فزت...و اعلی...دونیمه شد

 

شب زوزه می کشید و دل تنگ عاشقان

با رای اکثریت آرا دو نیمه شد-

 

نیمی میان کوفه و نیمی که سالهاست

در امتداد غیبت کبری دو نیمه شد

 

خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد

 فرقی دو نیمه...وای نه دنیا دو نیمه شد!

نغمه مستشار نظامی


[ یکشنبه 93/4/29 ] [ 10:26 صبح ] [ علی باقری ] [ دیدگاه () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب